دکلمه ( غم های تو):
عمر را چون شمع سوزاندم دو دستی پای تو
فارغی با ما چه دارد می کند غم های تو
در ازل حسنت قسم خورداست کند با ما ستیز
در نبرداست با دل و جانم عجب سودای تو
با من ای نامهربان تا کی کنی اینگونه تا
می کشد آخر مرا غم ناله ی شبهای تو
در هراسم دل بمیرد در هیاهوی فراق
بـوالعجب از شیوه ی مهمان نوازی های تـو
گرچه هستی شهره در عاشق کشی و دلبری
با چنین اوضاع سپردم دل قد رعنای تو
شکوه از دستت ندارم هرچه آزارم کنی
شیوه ی دیرینه دارد جور نا پیدای تو
بی تو من لبریز اندوه و پر از دلتنگیم
یک شبی بازا ببین دل را چه کردم پای تو
برچسبها: دکلمه ها